تاريخ : پنجشنبه 31 مرداد1392 | 22:55 | نویسنده : مامی

- جمعه ۴ مرداد با مامان رفتیم سرزمین عجایب .... اونجا فرح جون دوست خاله نازی با پسرش محمد حسین را دیدیم ....بعد محمد حسین با مامانش رفت سینمای ۴ بعدی و من و مامان هم رفتیم سراغ وسایل بازی ..... موقع شام دوباره همدییگه رو دیدیم و رفتیم رستوران لمزی و شام خوردیم و بعد از شام هم مامان اونا را رسوند خونشون ... فرح جون قول داد که یه روز هم با پسرش بیاد خونه ما .

- یکشنبه ۶ مرداد اولین سحری که من بیدار شدم و با مامان سحری خوردم ..... مامان بهم گفت دختر گلم برو بخواب ولی گفتم منم میخوام مثل شما روزه بگیرم .... خیلی کیف داد .... هم سحری خوردم ، هم صبحانه و هم ناهار ... بعد هم با مامان افطاری خوردم ! اینم از اولین روزه من !!!

 

- سه شنبه ۸ مرداد مصادف با ۲۱ ماه رمضان افطار خونه زنعموحسن مامان دعوت شدیم .... من دختر زنعمو آرزو جونو خیلیییییی دوست دارم ... آرزو جون هم منو خیلیییییییییی دوست داره ... از اینکه خونه اونا دعوت بودیم خیلی خوشحال بودم ... موقع رفتن به مامانم گفتم دامن black قر دارم را تنم کنه با کفشای pink و کیف blue .... آخه من این کفشای pink ام را خیلی دوستشون دارم .... اونجا هم با سارینا ( دختر عمو ایرج ) و سما ( دختر همسایه پائینی آرزو جون اینا ) و شروین ( پسر فرزانه جون ) کلی بازی کردم....

 

- جمعه 18 مرداد مصادف با عید فطر ، خاله نازی و مبینا صبحانه اومدن خونه ما .... ناهار هم خونه ما خوردن و بعد هم برای شام خاله نازی ما را به رستوران دعوت کرد... اول رفتیم پارک لاله ولی چون لباسهای من و مبنیا مناسب برای بازی نبود مامان قول داد که فردا شب ما را بیاره پارک ... توی پارک چندتا عکس انداختیم و یه دوری زدیم و بعد رفتیم رستوران نشاط توی ستارخان ....

 

- شنبه ۱۹ مرداد طبق قول قبلی مامانا ، عصر رفتیم پارک لاله ... مامان کوکو سیب زمینی درست کرده بود و خاله نازی هم بساط چای و میوه و تنقلات را آورده بود .... خلاصه بعد از کلی بازی کردن و شام خوردن و عکس انداختن ساعت ۹ شب برگشتیم خونه ....

 

- یکشنبه ۲۰ مرداد باز با خاله نازی و مبینا رفتیم پارک هاشمی

 

- پنج شنبه 24 مرداد با خاله نازی و عموعلی و مبینا رفتیم ویلای اعظم جون دختر عمه مامان توی دماوند ... اونجا  کلی با مبینا تاب بازی ، سرسره بازی و توپ بازی کردیم ... مامان و خاله نازی و عموعلی هم مشغول چیدن آلبالو شدن ... من و مبنیا هم یه وقتائی کمکشون می کردیم ... شب را هم همونجا خوابیدیم و صبح بعد از خوردن صبحانه ، عموعلی استخر را شست و آب کرد .... بعد از خوردن ناهار که عموعلی جوجه کباب درست کرده بود ، با مبینا رفتن توی استخر و حسابی آب بازی کردن .... ولی من می ترسیدم و نرفتم !!! بعد عصر روز جمعه همگی رفتیم ویلای عمه فاطمه .... اونجا هم کلی با آیدا و آیناز و آنا بازی کردیم ... بعد از شام هم برگشتیم خونه ... من اونقدر خسته شده بودم که همین که توی ماشین عمو علی نشستیم توی بغل مامان خوابم برد !

 

- دوشنبه ۲۸ مرداد مامان وقت دکتر داشت ... منم با مامان رفتم .... ظهر که حسابی خسته و گرسنه ام شده بود به مامان گفتم من همبرگرد ( همبرگر) می خوام ... بعدش رفتیم رستوران برگر ذغالی توی میدان ونک و مامان همبرگر سفارش داد ... وقتی آقاهه غذامون را آورد من به مامانم گفتم پس چرا این همبرگردش مستطیله ؟؟؟!!!! اون آقاهه و مشتریای دیگه کلی بهم خندیدن !!!! نمیدونم چرا ؟؟؟ ولی من دو سه بار دیگه که قبلا" همبرگرد خورده بودم گرد بودن نه مثل این یکی مستطیل !!!!

 

- چهارشنبه 30 مرداد با مامان رفتیم مرکز بهداشت درمانی شمس برای فلوراید تراپی دندونام ......بعدش خانم دکتر بهم یه کتابچه نقاشی سلامت دهان و دندان جایزه داد...

 



تاريخ : پنجشنبه 31 مرداد1392 | 22:17 | نویسنده : مامی

- دوشنبه ۳ تیر مصادف با نیمه شعبان با مامان و خاله نازی و عموعلی و مبینا رفتیم به محله طرشت برای جشن عید نیمه شعبان .... همه جا کاغذ کشی و چراغونی بود .... همه خوشحال بودن و شادمانی می کردن ... به همدیگه شربت ، شیرینی ، شکلات و بستنی تعارف می کردن ... منم از همشون برمیداشتم و می خوردم ... بعد رفتیم یه جا آش رشته میدادن ... اونجا عمه مبنیا ، عمه مینا  شوهرش و ملیکا و محمدرضا را دیدیم ... آش خوردیم و بعد همگی رفتیم مسجد .... بعد از مراسم توی مسجد هم بهمون شام جوجه کباب دادن.

 

- یکشنبه ۱۶ تیر تولد دائی مهدی بود ..... مامان برای دایی کیک تولد گرفت .... بعد خاله نازی اینا هم اومدن خونمون و تولد دائی را جشن گرفتیم ... مامان ۳۰  هزار تومن پول توی یه پاکت گذاشت و داد به من که بدم به دایی ... منم روی پاکت چندتا خط خطی کردم و دادم به دائی ! به دائی گفتم که روش نوشتم : دائی جون تولدت مبارک خیلی دوست دارم عاشقتم !!!!

 

 



تاريخ : پنجشنبه 31 مرداد1392 | 22:6 | نویسنده : مامی

خرداد ۹۲ شاید یکی از بزرگترین و مهمترین وقایع زندگی من و مامان محسوب بشه .... تاریخی که سرنوشت زندگی من و مامان را رقم زد و شروعی شد برای زندگی جدید دو نفره مون

 

- جمعه ۱۷ خرداد طی یک اقدام ضرب العجلانه ، اسباب کشی کردیم !!! البته مامان قبلا بهم اینطوری توضیح داده بود که این خونه قدیمی شده و باید به یه خونه جدید اسباب کشی کنیم ! خونه جدیدمون توی ساختمان بابائی جون بود .... یه واحد ۶۰ متری نقلی ولی خوشگل بابائی جون داد به من و مامانم .... مامان مهری خونه را با کمک بابائی جون و مامانی جون یه کمی تمیز و روبراهش کردن و  بعد هم یه آقای تمیزکار اومد و تمام در و دیوار و پنجره های خونه را حسابی شست و تمیز کرد... بعد با کمک بابائی جون و دائی مهدی و عموعلی وسایل بزرگ را چیدن ....

 

- دوشنبه ۲۰ خرداد اولین شبی که من و مامان توی خونه جدیدمون خوابیدیم و این شروعی بود برای زندگی جدید دو نفرمون ....

 

- پنج شنبه ۳۰ خرداد اولین شبی که من و مامان جدا از هم خوابیدیم ....

 



تاريخ : پنجشنبه 31 مرداد1392 | 21:50 | نویسنده : مامی

- یکشنبه ۱۵ اردیبهشت از ساعت ۹ صبح تا ۱۲ ظهر با اتوبوس مهد کودک رفتیم باغ وحش پارک ساعی

 

- سه شنبه ۳۱ اردیبهشت آخرین روزی بود که من به مهد کودک شکوفه های سیب می رفتم ... بعد از اتمام کلاس با خاله فاطمه مربی مهد و دوستام خداحافظی کردم .... خاله فاطمه منو محکم توی بغلش گرفت و بوسید و به مامانم گفت خیلی حیف شد که دیگه آرمیتا اینحا نمیاد ، چون یکی از بهترین شاگردای منه ... دلم خیلی واسش تنگ میشه .... بعد دوستام هم منو یکی یکی بوسیدن و ازم خداحافظی کردن .... خاله مهسا معلم زبانمون هم بود ... اونم به مامانم گفت که من یکی از بهترین شاگردای انگلیسی اش هستم .... به مامانم هم توصیه کرد که حتما منو کلاس زبان بفرستن ... چون میگفت خیلی استعداد توی یادگیری انگلیسی دارم ...

خداحافظ خاله فاطمه .... خداحافظ مهد کودک شکوفه های سیب ، خداحافظ دوستای خوبم .... منم دلم برای همتون تنگ میشه !!



تاريخ : دوشنبه 2 اردیبهشت1392 | 10:46 | نویسنده : مامی

- پنج شنبه ۸ فروردین ۹۲ با مامی رفتیم برج میلاد تهران ..... برج میلاد خیلی بزرگ و قشنگ بود ....بالای برج دراز بود که من به مامان می گفتم مامان دماغ برج میلاد خیلی بزرگه !!! مامان هم می خندید و می گفت برج میلاد که دماغ نداره !!!!  خلاصه بمناسبت  ایام نوروز هم اونجا کلی برنامه های شاد بود که حاجی فیروز و گروه موسیقی هم اومده بودن و برنامه های قشنگی را اجرا می کردن ... مامی هم کلی ازم عکس گرفت .... بعد سوار آسانسور شدیم و رفتیم طبقه نهم برج میلاد ... از اون بالا هم با تلسکوپ شهر تهران را دیدیم... من خیلی آسانسور سواری و پله برقی را دوست دارم ... بعد دوباره با آسانسور برگشتیم طبقه سوم و از اونجا هم با پله برقی برگشتیم طبقه اول .... ناهار هم رفتیم توی یه دونه از این چادرهای عشایری و مامان برام کباب لقمه سفارش داد ... خیلی خوشمزه بود ... راستی اونجا توی عکاس خانه سنتی هم رفتیم و من و مامان لباس های سنتی تنمون کردیم و با اون لباسها عکس انداختیم ....

 

- ما توی ایام نوروز به خونه فامیل مامان برای عید دیدنی رفتیم و کلی هم ازشون عیدی گرفتم ..دست همشون درد نکنه ... اینم چندتا عکس از خونه اعظم جون دختر عمه مامانم  که روز پنج شنبه ۱۵ فروردین رفتیم اونجا و من و مامان که از دکور اتاق سنتی خیلی خوشمون اومده بود عکس گرفتیم.

- سه شنبه ۱۳ فروردین ۹۲ هم با مامان رفتیم پارک کوثر ... مامان کلی خوراکی آورده بود و من هم با رادمهر یکی ازدوستای محله امون بازی کردم و خوراکی ها را خوردیم... خیلی بهم خوش گذشت.

 

چهارشنبه ۲۱ فروردین ۹۲ هم بمناسبت جشنواره بادبادکها مهد کودک ما را با اتوبوس برد بوستان غدیر... مامان هم اومده بود... پرنیا و مامان و خاله اش هم بودن ... اونجا هم با بادبادکهائی که بهمون دادن کلی بازی کردیم ... راستی توی یکی از غرفه های پارک یه خانم دکتر دندان پزشک هم بود که مامانم منو برای معاینه دندانهام برد پیش اون ... خانم دکتر هم بعد از معاینه بهم گفت که دندانهام خوبه ولی باید هر شب خوب مسواک و نخ دندان بزنم ... منم گفتم چشم !!!

عرفان - پرنیا - آرمیتا و نازنین

عرفان - نرگس و آرمیتا

 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 24 اسفند1391 | 8:46 | نویسنده : مامی
 

- جهارشنبه ۹ اسفند ۹۱ دوباره آقای عکاس باشی اومدن توی مهد کودکمون و سر سفره هفت سین ازمون عکسهای خوشگل انداختن .

 

- دوشنبه ۱۴ اسفند قرار بود که جشن درختکاری داشته باشیم .... بخاطر همین یه خانم و یه آقا از طرف شهرداری اومدن و با خودشون یه عالمه نهال آورده بودن ... بعد همه بچه ها رفتیم توی پارک مهد کودک و اونجا کارگران شهرداری بعد از کندن چند تا چاله بهمون اون نهال ها را دادن تا بزاریم توی چاله ها و بعد چاله ها را با خاک پر کردند.... البته به بچه های بزرگتر دادن که این کارها را انجام بدن ... آخه من و بعضی از دوستام برای این کار خیلی کوچولو بودیم !!

 از چپ به راست : رها - پرنیا - آرام - نازنین - شیوا - آرمیتا - نیلوفر و پارسا

- چهارشنبه ۱۶ اسفند جشن رنگ آمیزی تخم مرغ هفت سین داشتیم ... قرار بود که توی حیاط مهد صندلی بزارن و مامانا هم دعوت داشته باشن و به سه نفر که خیلی قشنگ تخم مرغ ها را رنگ کردن جایزه بدهند.... اما دو روزی بود که تهران خیلی بارانی بود بخاطر همین خانم کفراشی مدیر مهد کودک جشن را توی مهد برگزار کرد و دیگه از مامانا نتونست دعوت کنه که بیان ... مامانم خیلی غصه خورد !

 

- دوشنبه ۲۱ اسفند جشن پایان سال و جشن عید نوروزی را در سالن همایش مهد کودک گرفتیم ... مامانا هم بودن ... عمو موسیقی هم اومده بود و مجلس را حسابی گرم کرد... یه خانم فیلمبردار هم دعوت داشت که ازمون عکس و فیلم می گرفت ولی خب مامی مهری که همیشه خودش دوربین به دسته ازم چندتائی عکس گرفت .... جشن خیلی خوبی بود ... مخصوصا اون قسمت که بچه های پیش دبستانی با لباس های محلی قوم های مختلف ایران شروع به خوندن شعر و رقصیدن کردن ... تازه بعضی هاشون هم لباس های هفت سینی به تن داشتن و ضمن معرفی هر یک از سین های پای سفره هفت سین شعر می خوندن و می رقصیدن ... خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت... در پایان جشن هم با آهنگ ای ایران که عمو موسیقی میزد سرود ای ایران را خوندیم  بعد به هممون جایزه و خوراکی دادن ... اینم از جشن نوروز سال ۹۲ و پایان سال ۹۱.

 

- چهارشنبه ۲۳ اسفند هم آخرین روز مهد کودک در سال ۹۱ بود و امروز خاله فاطمه با هممون خداحافظی کرد و عید را بهمون تبریک گفت ... خاله فاطمه عید شما هم مبارک .



تاريخ : دوشنبه 30 بهمن1391 | 9:52 | نویسنده : مامی
 

- چهارشنبه ۴ بهمن ۹۱ قرار بود که بچه های مهد کودک را ببرند اردو به شهرک ترافیک .... مامانمم که خیلی دوست داشت منو به این جور جاها بفرسته از قبل ثبت نامم کرده بود و حسابی هم بهم میگفت دختر  خوبی باش و به حرف خاله فاطمه گوش کن و خوراکیهاتو هم بخور ... خلاصه ما را ساعت ۹ صبح سوار اتوبوس کردند و رفتیم اردو .... این اولین اردو یا گردش من بود که به تنهائی و بدون مامی می رفتم ... اکثر دوستام هم اومده بودن .... هر چند که مامی دلش طاقت نیاورده بود و دور از چشم من به خانم کفراشی مدیر مهد زنگ زد و حال و روز منو پرسید که ببینه یه وقت گریه و زاری راه  ننداخته باشم و خوراکیهامو هم به موقع بخورم !!! خب مامی مهری دیگه !!! خلاصه اونجا آقایون پلیس برامون نمایش اجرا کردن و در مورد چراغ راهنمائی و خطرات نبستن کمربند ایمنی ، سرعت زیاد و با موبایل صحبت کردن موقع رانندگی  بهمون توضیح دادن موقع اجرا نمایش هم بهمون آب میوه و کیک دادن تا بخوریم ... موقع اومدنه هم به همه بچه ها یه جعبه مداد رنگی ۱۲ تائی و یه کتاب نقاشی علائم راهنمائی و رانندگی جایزه دادن ... اینم از گردش من و دوستام .

- پنج شنبه ۲۶ بهمن ۹۱ مصادف با ۱۴ فوریه روز ولنتاین به جشن تولد۳ سالگی سپهرجون پسر خاله حدیث دوست مامی دعوت شدیم ... این دومین جشن تولد سپهر بود که من و مامی می رفتیم ... خاله حدیث سالن تولد را خیلی قشنگ تزئین کرده بود ... یه میز هم بود که کلی خوراکی های خوشمزه داشت و من از همشون نوش جان کردم ! روی کیک تولدش هم عکس شیر بود ... کیکش هم خیلی خوشمزه بود ... بعد از شام هم خاله حدیث به همه مهمونها جایزه داد با یه عکس قشنگ از سپهر جون. سپهر جون تولدت مبارک ایشالله ۱۲۰ ساله بشی...

 

- یکشنبه ۲۹ بهمن ۹۱ توی مهد کودک در مورد صرفه جوئی و هدرندادن آب باهامون صحبت کردن ... بعدش هم بهمون یک کتاب بنام " در مصرف آب " هدیه دادن تا مامانا اونو برامون بخونن و ما بیشتر یاد بگیریم که چطور از آب آشامیدنی برای کارهای ضروری استفاده کنیم و الکی آب را هدر ندیم .

- دوشنبه ۳۰ بهمن ۹۱ ساعت ۳ وقت چکاپ دندانپزشکی داشتم ... با مامی رفتیم کلینیک تخصصی شهید فلاحی واقع در بلوار ارتش .... اونجا خانم دکتر مهربون بعد از معاینه دندونام گفت یه کمی پوسیدگی خفیف داره که باید فلوراید تراپی بشه تا از بیشتر شدن پوسیدگی جلوگیری کنه ... خانم دکتر گفتن که تا یه ساعت هم چیزی نخورم و آب دهنم را هم قورت ندم و بعد از سه ماه دوباره برم برای چکاپ... مامی از خانم دکتر پرسید وضعیت دندوناش خیلی خرابه  که خانم دکتر گفتن نه خدا را شکر مشکلی نداره ولی باید از حالا مراقبت کنه تا دندوناش خراب نشه ... به منم سفارش کردن که نخ دندان و مسواک یادم نره !!! این بود اولین فلوراید تراپی دندونام ... راستی دختر خیلی خوبی هم بودم و حسابی با خانم دکتر همکاری کردم.



تاريخ : یکشنبه 22 بهمن1391 | 13:39 | نویسنده : مامی
 

- از فروردین ماه به بعد که آرمیتا تقریبا" میتوانست جملات کوتاه را بگه من شروع کردم بهش انگلیسی را یاد دادن... ابتدا هم با رنگها شروع کردم که کاربرد زیادی دارن و میشه توی بازی و صحبت کردن های روزمره زیاد ازشون استفاده کرد.. مثلا" بهش می گفتم خورشید خانم yellow است ، سیبی که داری میخوری red ، لباسی که پوشیدی pink و درختا green هستن... الان رنگهای سفید ، سیاه ، خاکستری ، بنفش ، زرد ، قرمز ، سبز ، صورتی ، قهوه ای ، نارنجی و آبی را کاملا" میدونه ... بعد شمارش اعداد از 1 تا ۱۰ را که کم و بیش بلد بود بهش یاد دادم که مرتب بگه و بعد به تدریج اعداد انگلیسی از 1 تا 10 را بهش آموزش دادم... افعالی مثل تلفن زدن ، شستن ، نشستن ، بلند شدن ، خوابیدن ، تشکر کردن و صحبت کردن را هم بلده ... مکالمه خیلی ساده مثل سلام صبح بخیر حال شما چطوره و هم جواب احوالپرسی را میدونه... وقتی بهش میگم حالت چطوره ؟ میگه : i'm fine ankio ( thank you

جالبه که حالا هم طبق عادت هر وقت چیزی را بخواد با گفتن رنگش به انگلیسی میگه ... مثلا  میگه مامان برام شمشیر blue بخر مثل لاکشتای اینجا ( لاک پشتای نینجا ) !! برام یه ماشین red بگیر که مثل شما خانم راننده بشم !!!

شعر چشم چشم دو ابرو را هم بصورت انگلیسی بهش یاد دادم و اینجوری شد که تا حدودی با بعضی از اعضای بدن هم آشنا شد :

eye  eye  two eybrowes

noze  mouth  one  head

hair hair  two  eayres

claps hands  claps  feet

 - شبا قبل از خواب عادتش دادم حتما کتاب بخونه ... بخاطر همین موقع خواب که میشه خودش میره توی کشوی کتاباش و هر کتابی را که دوست داشته باشه میاره تا من براش شعر یا قصه اش را بخونم ... یه وقتائی که خودم خیلی خسته هستم قصه اون کتاب را براش سانسور میکنم !!! از اونجائی که خیلی باهوشه و حواسش به همه چی هست یهو می پره وسط خوندنم و میگه مامان اشباع ( اشتباه ) کردی اینجوری نبود و خلاصه خودش شروع میکنه به کامل خوندن قصه !!!

- از لحاظ غذا خوردنش هم باهاش خدا را شکر اصلا" مشکل ندارم ... دختر مستقلی بارش آوردم و وقتی غذاشو میزارم جلوش خودش به تنهایی مشغول خوردن میشه و به ندرت در خوردن غذا از من کمک می گیره ...  بچه خوش خوراکی هم هست و همه چی می خوره و از اون دسته بچه هائی نیست که برای غذا خوردن نق بزنه و بگه اینو نمی خوام و اونو می خوام ...

- بهش یاد دادم وقتائی که مامان کار  داره باید خودش به تنهائی بازی کنه و مزاحم من نشه !! بخاطر همین یه وقتائی که مجبوره خودش تنهائی بازی کنه ، بازی کردنش واقعا " تماشائی است ... حرفائی را که من طی روز بهش میگم را انگار ضبط کرده و حین بازی به عروسکاش همون حرفا را میزنه !!! مثلا یه خرس عروسکی داره که بهش میگه خرسک منو عصبی ( عصبانی ) نکن و سر به سرم نزار !! به سارا یکی از عروسکاش میگه سارا شما به کار خودت برس منم به کار خودم !!! خلاصه بازی کردنش عالمی داره که نگو و نپرس .... همیشه هم در نقش ماماناست ... بهم میگه مامان وقتی بزرگ شدم میخوام مثل شما بشم .... راستی در مورد بزرگ شدن هم یه تفسیر جالب داره و میگه مامان میخوام غذا زیاد بخورم مثل زرافه بزرگ بشم !!!

- فوق العاده دقتش زیاده ... حتی اگر برای یه بار از یه مسیری رد شده باشیم دقیقا" به یادش می مونه و وقتی بعد از حتی 5-6 ماه دیگه از اون مسیر اتفاقی رد بشیم بهم میگه مامان یادته اون روز از اینجا اومدیم !!

- نسبت به کارهای دیگران و برخورد دیگران نسبت به من هم فوق العاده حساسه .... اواخر تابستان با عمو کوچیکش بحثم شده بود و اون با صدای بلندی جواب منو میداد.آرمیتا هم که شاهد ماجرا بود از اون روز به بعد هر وقت عموشو می بینه بی مقدمه بهش میگه یادته با مامانم دعوا کردی !!!



تاريخ : شنبه 21 بهمن1391 | 16:39 | نویسنده : مامی
 

میخوام یک کمی از عادتهای قشنگ آرمیتای نازم براتون بگم ..... کارائی که بصورت عادات هیشگی و روزمره دخملی اتفاق می افته و روزی نیست که اینا فراموشش بشن !!

- اول از همه باید بگم که آرمیتا دختر فوق العاده عاطفی و مهربانی است ... از اون دسته دخترائی است که احساسات درونی اش را خیلی قشنگ و راحت بیان می کنه و در عین حال دختر بی نهایت حساسی هم هست .....روزانه چندین و چندبار منو می بوسه... از وقتی که شروع به حرف زدن کرد و جمله دوست دارم را تونست کامل ادا کنه دقیقا پایان دو سالگیش بود و از اون موقع تا حالا روزی نیست که آرمیتا به من نگه مامان دوست دارم ، مامان خیلی مهربونی ، مامان عاشقتم ، مامان دوست دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه ........ الان هم که در این تاریخ آرمیتا دقیقا" سه سال و دو ماه و دوازده روزش است مرتبا" جمله مامان دوست دارم را تکرار میکنه ... یادم میاد یه روز تب داشت .... شبش چندین بار بخاطر تب و بی حالی از خواب بیدار میشد و طلب آب می کرد ... تو اوج همون تب و بی حالی بهم میگفت مامان دوست دارم هر چی بگم بازم کمه !! الهی مامان قربونت بشه دختر نازم که توی بیماری هم مامانو فراموش نمیکنی و با گفتن این جملات مامانو بیش از پیش عاشق و شیفته خودت میکنی ....

وقتی آرمیتا را باردار بودم خودم مرتب بهش میگفتم مامان خیلی دوست داره ، مامان عاشقته ... وقتی هم بدنیا اومد همیشه اینا را توی گوشش می خوندم مخصوصا" مواقعی که آرمیتا توی بغلم مشغول شیر خوردن بود جملات عاشقتم و دوست دارم را مکررا" براش میگفتم ... یه وقتائی دست از شیر خوردن بر می داشت و توی چشای من زل می زد ... وقتی بهش می خندیدم ، خنده ملیحی می کرد و دوباره مشغول خوردن می شد .... هنوز اون نگاهاش را یادم می آد... نگاههای متفکرانه ای که وقتی بهش می گفتم دوست دارم عاشقتم ، حالا می فهمم که اون موقع ها داشته این جملات را توی ذهنش می سپرده که  امروز همون جملات را با زبان شیرین کودکانه اش برای من تکرار کنه ....

- آرمیتا عادت داره همیشه روی دستای من بخوابه ... موقع خواب که میشه بهم میگه مامان دستتو بده !! دستم را زیر سرش میزاره و حین بوسیدن شروع میکنه با بازی کردن دستم و اونقدر بازی میکنه تا خوابش می بره .... و امان از وقتی که بخوام دستم را از زیر سرش بردارم و اون موقع است که دوباره داد میزنه دستمو بده !!! وقتی هم که نوزاد بود عادت نداشت روی پاهام بخوابه فقط و فقط توی بغلم و روی دستام می خوابید ...

 

- توی مهد کودک هر روز موقع ورزش صبحگاهی شعر ای ایران را بچه ها دسته جمعی می خونن ... روزهای دوشنبه هر هفته هم یه عمو موسیقی دارن که از ساعت ۱۱ تا ۱۲ و نیم میاد و براشون برنامه اجرا میکنه و در پایان برنامه هم همه بچه ها می ایستند و دستاشون را پشت سرشون قلاب می کنن و با نواختن آهنگ ای ایران توسط عمو موسیقی شروع به خوندن ای ایران میکنن ... آرمیتا این شعر را خیلی دوست داره و عجیب احترام خاصی هم برای ایستاده خوندن اون قائله ... هر روز شبکه پرشین تون ساعت ۴ عصر شعر ای ایران را پخش میکنه ، آرمیتا مشغول هر کاری که باشه اون لحظه کارش را ول میکنه و با قلاب کردن دستاش به پشت سرش شروع به همخوانی آهنگ ای ایران با خواننده اون میکنه .... و اما وای بحال وقتائی که بخواد کسی در اون لحظه بهش بخنده یا اداش را در بیاره ، عصبانی میشه و داد و فریاد راه می اندازه !!!

- قبل از خوردن غذا بهش یاد دادم که بگه بسم الله الرحمن الرحیم و بعد از غذا هم بگه الهی شکر... وقتی کوچکتر بود میگفت بسم رحیم و بعد از غذا هم دستاشو می برد بالا و میگفت اوشی یعنی الهی شکر !!!  الان هم که بزرگتر شده همیشه غذا را با نام خدا شروع میکنه و وقتی هم که سیر شد میگه الهی شرک ( شکر ) و جالبه که بعد از الهی شکر هم میگه مامان مرسی !!! اگه هم خونه مامانم یا خاله هاش باشیم از اونا تشکر میکنه ....

- اون وقتائی که کوچیکتر بود دیده و شنیده بود که من هر وقت پشت فرمان ماشین می شینم قبل از رانندگی می گم بسم الله الرحمن الرحیم ، الهی به امید تو .... حالا که بزرگتر شده تا می شینه توی ماشین خودش بسم الله را میگه و بعد میگه الهی به امید خدا !!!!

- وقتی یک سال و نیمش بود بهش یاد داده بودم که برای برداشتن هر چیزی و یا انجام هر کاری اجازه بگیره ... هنوز هم که هنوزه اگه بخواد کاری انجام بده و میدونه که شاید من از انجام اون کار و یا خوردن اون خوراکی منعش می کنم اول ازم اجازه می گیره و اگر بهش بگم نه واقعا" گوش میکنه و انجام نمیده ....

- وقتائی که منو ناراحت میکنه بهش گفتم که مامان از دستت عصبانی ام ، یا ازت دلخورم و یا اینکه ازت راضی نیستم این کار بد را انجام دادی ... بهش یاد دادم که باید وقتی کار بدی انجام میده حتما" باید عذرخواهی کنه تا مامان اونو ببخشه ! حالا هم وقتائی که منو عصبانی میکنه خودش میاد و هی میگه مامان ببخشید .. وقتی بهش میگم باشه مامان شما را می بخشم بشرط اینکه قول بدی دیگه کار بدی انجام ندی ، میگه باشه مامان... اگر هم کاری انجام بدم که برخلاف میلش نباشه بهم میگه مامان ازت دخلورم ( دلخورم ) یا ازت عصبیم ( از دستت عصبانی ام ) یا ازت راضی نیستم !!! جدیدا" هم که یاد گرفته و هی میگه از دست مامانم چی کار کنم !!!

 



تاريخ : پنجشنبه 19 بهمن1391 | 8:48 | نویسنده : مامی
 

- پنج شنبه ۲۸ دی ۹۱ به صرف ناهار خونه افسانه جون مامان یاشار دوست محلی و پارک کوثر من دعوت شدیم ... اونجا با یاشار کلی بازی کردیم و خاله افسانه هم برامون ماکارانی خوشمزه درست کرده بود.

- جمعه ۲۹ دی ۹۱ با مامی رفتیم سرزمین عجایب ... آخه چند روزی بود که همش به مامان میگفتم منو ببر سرزمین عجایب ... خلاصه بعد از ناهار رفتیم اونجا .. کلی بازی کردم و خوش گذروندم... وقتی داشتیم از جلوی غرفه گریم رد می شدیم به مامی گفتم میخوام روی صورتم نقاشی کنم !! این اولین بار بود که خودم به مامی پیشنهاد می دادم آخه هر وقت مامی می گفت من قبول نمی کردم ... ولی وقتی این بار خودم بهش پیشنهاد دادم خیلی ذوق کرد و رفتیم داخل غرفه ... مامی بهم گفت یه شکل انتخاب کن تا خانم روی صورتت نقاشی کنه ... منم همیشه دوست داشتم مثل مبینا روی صورتم پروانه بکشند ... آخه پارسال یه بار با خاله نازی و مبینا و عمو علی رفته بودیم پارک المهدی و اونجا یه خانمه روی صورت مبینا پروانه کشید و من خیلی خوشم اومد... وقتی اون خانم روی صورتم را بشکل پروانه نقاشی کرد خیلی خوشگل شدم و مامان حسابی خوشش اومد ... بعدش مامانم منو برد غرفه عکاسی تا با همون شکل و قیافه یه عکس یادگاری هم روی تخته شاسی برام بندازن ... بعد عکسو گرفتیم و اومدیم خونه ... عکسمم خیلی خوشگل شده بود ... همش به مامانم میگم عکس پروانه ایمو بده ببینم ...

 

 



تاريخ : سه شنبه 17 بهمن1391 | 16:41 | نویسنده : مامی

 

- جمعه ۷ مهر ۹۱ به جشن تولد نیما پسر دائی مامان دعوت شدیم ... البته قبل از تولد هم مولودی بود که یه آقائی را برای مولودی خوندن دعوت کرده بودن .... این دومین مولودی بود که من میرفتم ... زندائی مامان هم موقع مولودی خوندن اون آقا شکلات بطرف مهمونا پرت می کرد و من طبق معمول مشغول جمع کردن شکلاتها بودم ... بعد از مولودی هم ناهار خوردیم و بعد از ناهار جشن تولد شروع شد و کلی بزن و برقص ولی چون من دیگه خسته شده بودم و خواب الود همش پیش مامانم بودم .... خلاصه جشن تولد و مولودی خوبی بود و بهمون خوش گذشت .برای سلامتی نیماجون هم دعا میکنم که زودتر شفا پیدا کنه ... الهی آمین

- دوشنبه ۱۷ مهر ۹۱ بمناسبت روز جهانی کودک ، مهد کودک شکوفه های سیب بهمون یه کتاب بنام " اولین دعاهای من " هدیه داد.

- چهارشنبه ۳ آبان ۹۱ به همراه بابائی جون و مامانی جون و مامی مهری رفتیم زیبا کنار ... این دومین مسافرت من به شمال بود ... دفعه اول وقتی حدود هفت ماهم بود دسته جمعی با بابائی جون و مامانی جون و خاله ها و دخترای خاله رفته بودیم زیبا کنار ولی چون اون موقع من خیلی کوچولو بودم چیزی از اون سفر یادم نمیاد .... خلاصه آب و هوای شمال توی اون فصل سال خیلی خوب و عالی بود ... صبحها بابائی جون میرفت کنار دریا پیاده روی و وقتی ما از خواب پا می شدیم چهارتائی میرفتیم رستوران برای صرف صبحانه ... بعد از صبحانه هم میرفتیم توی محوطه و کنار دریا و ساحل برای گردش و پیاده روی تا موقع ناهار .... بعد از صرف ناهار یه خواب کوچولو می کردیم و دوباره تا قبل از شام میرفتیم برای گردش و بازی و تفریح ... من اونجا با مامی سوار قطار شدم که دور تا دور محوطه و دریا را باهاش گردش کردیم ...خیلی بهم خوش گذشت .. کلی هم عکس و فیلم گرفتیم ... بعد از شام هم میرفتیم سالن سینما برای  جشن عید قربان که جمعه ۵ آبان بود ... اما من اونقدر خسته میشدم که دیگه وسطای جشن خوابم می برد و مامی مجبور بود که منو بیاره هتل و بخوابونه !! روز شنبه ۶ آبان هم برگشتیم تهران ... این سفر به هممون حسابی خوش گذشت و دلمون نمیخواست که برگردیم تهران !!! این اولین سفری بود که مامانم با مامان و باباش به تنهائی شمال میرفتن ... راستی مامانی جون سه چهار روز جلوتر چشم راستش را بخاطرآب مروارید عمل کرده بود ولی دکترشون گفتن اشکال نداره سفربرن... مامانی جون ایشالله زودتر خوب بشید و شما و بابائی جون همیشه سلامت و تندرست باشید ... الهی آمین

 

 

 

- یکشنبه ۲۱ آبان ۹۱ هم کمی تب و آبریزش بینی داشتم که مامان منو پیش دکتر محمود صیاد توی لویزان برد. دکتر برام شربت سیفیکسیم و استامینوفن و دیفن هیدرامین کامپاند تجویز کرد ولی یه روز بعد از خوردن شربت سیفیکسیم اسهال شدم .... مامان با دکتر خودم خانم دکتر ابطحی مشورت کردن و ایشون گفتن که بجای سیفیکسیم آموکسی سیلین بخورم ... خلاصه بعد از سه چهار روز کاملا خوب شدم.

- دوشنبه ۲۲ آبان ۹۱ برای سومین بار موهامو در سالن زیبائی تک مدل قارچ کوتاه کردم.

- امسال تاسوعا عاشورا برام یه جورای دیگه بود... بزرگتر شده بودم و میدونستم دسته یعنی چی ... میدونستم امام حسین را دشمناش کشتن ... امسال هم تاسوعا عاشورا رفته بودیم پیش مامانی جون اینا و من روز جمعه ۳ آذر و شنبه ۴ آذر با بابائی جون میرفتم دنبال دسته و یا حسین یا حسین می کردم و خوراکی هائی که میدادن می گرفتم و می خوردم .... از دسته خیلی خوشم می اومد بخاطر همین بعد از اتمام این روزا همش به مامان می گفتم بریم خونه بابائی جون میخوام باهاش برم دنبال دسته !!!

- دوشنبه ۱۳ آذر ۹۱ آقای عکاس اومده بود توی مهد کودکمون و با لباسهای محلی بر سر سفره شب یلدا ازمون عکس گرفت .... مامانم میگه عکسام خیلی قشنگ شدن و حسابی از دیدن اون عکس من با لباس محلی ذوق می کنه !

- یکشنبه ۱۹ آذر ۹۱ هم مامانم با هماهنگی قبلی با مدیر مهد کودک جشن تولد ۳ سالگی ام را توی مهد گرفت . کیک تولد را خودم انتخاب کرده بودم که عکس خرس پو بود...اون روز اصلا با مامانم همکاری نکردم و یا بهش می چسبیدم و یا نق میزدم ... آخه یه کمی هم سرما خورده بودم ... سالن را با بادکنک و کاغذهای تولد تزئین کرده بودن و دور تا دور صندلی چیده بودن و بچه ها روی صندلی مشغول دست زدن و رقصیدن با آهنگ تولد بودن ..... موقع فوت کرن شمع بازم نق زدم و موقع بریدن کیک که دیگه گریه می کردم ... آخه به مامانم گفتم کیک خودمه و نمیخوام نصفش کنی !!! ولی مامی گفت باید کیک را ببریم و به دوستات هم بدیم ...پرنیا دوستم برای یه دست بلوز و شلوار یاسی کادو داد که خیلی دوستشون دارم و مهد کودک هم بازی منچ و مار و پله را بهم کادو داد.... مامی هم طفلی با اینکه من خیلی اذیتش کردم ولی خب به همین هم راضی بود که برام توی مهد و کنار دوستام یه تولد کوچک گرفته و عکس و فیلم هم ازمون گرفته که برام یادگاری بمونه .... مامان جونم مرسی !

- چهارشنبه ۲۲ آذر ۹۱ برای تست سنجش بینائی با مامان رفتیم پیش خانم دکتر فهیمه مدرسی توی پاسداران ... شبکیه چشم ها - انحراف چشم ها - تنبلی چشم و قدرت بینائی همه توسط خانم دکتر و دستگاهاشون معاینه شد و خوشبختانه گواهی سلامت چشمام را صادر کردند.

- پنج شنبه ۲۳ آذر ۹۱ طی قرار قبلی با یاشار و مامانشون رفتیم پارک صدف توی مبارک آباد. به مریم جون مامان هستی و محبوبه جون مامان شایا هم گفتیم که بیان ولی هستی مهد کودک بود و شایا هم مریض بود . مامانا خوراکی و چای آورده بودن و من و یاشار هم کلی بازی کردیم . مامی مهری هم که همیشه دوربین بدسته از فرصت استفاده کرد و ازمون فیلم و عکس گرفت !!

- سه شنبه ۲۸ آذر ۹۱ هم بمناسبت شب یلدا توی مهد کودکمون جشن گرفتن و عمو موسیقی هم اومده بود و برامون کلی آهنگ میزد و می خوند ... خانم کفراشی مدیر مهد هم از مامانم خواهش کرده بود که بیاد توی جشن و ازمون فیلم بگیره .... خلاصه به هممون خیلی خوش گذشت و مامی هم کلی ازمون فیلم گرفت ... در پایان جشن هم به همه بچه ها یه قاچ هندوانه  و یه انار تزئین شده و کادو دادن.

- پنج شنبه ۳۰ آذر ۹۱ هم بمناسبت شب یلدا خاله نادره جون خونمون دعوت داشت ... مامان هندوانه گیرش نیومده بود که بخره ولی بجاش یه کیک شبیه هندوانه سفارش داد که هم برای شب یلدا باشه و هم بمناسبت تولد من !! آجیل شب یلدا و میوه هم بود ... خاله نادره جون هم بمناسبت سالروز تولد من یه عروسک خیلی خوشگل بافته بود و بهم کادو داد که اسمش را هاج قلنبه گذاشتم !! خاله نادره جون دستت درد نکنه ... جای خاله پگاه جون هم خیلی خالی بود.

 



تاريخ : سه شنبه 17 بهمن1391 | 16:18 | نویسنده : مامی

 

- جمعه ۱۶ تیر ناهار خونه خاله نادره جون دعوت داشتیم .... بعد از ناهار با مامان و خاله نادره رفتیم هایپر استار .... بعدش مامان منو برد به خانه بازی کودکان که طبقه اول هایپر استاره .. اونجا هم کلی با اسباب بازیهاش بازی کردم و مامان ازم عکس و فیلم گرفت.

- جمعه ۶ مرداد بازم با مامی رفتیم سرزمین عجایب و کلی از خودم شادی در کردم.!!

- شنبه ۷ مرداد اولین روز ورود به مهد کودک شکوفه های سیب واقع در سرای محله مبارک آباد بود ... چند دقیقه اول جدائی از مامی برام سخت بود بخاطر همین مامی هم توی مهد کنار من موند ... وقتی مربی های مهد میخواستن بچه ها را برای گردش و بازی به پارک صدف ببرن منم با اونا رفتم و مامی را تنها گذاشتم و اینجوری بود که دیگه از این مهد کودک جدید هم خوشم اومد.

- شنبه ۱۴ مرداد مصادف با ولادت حضرت امام حسن مجتبی بود و ما به مولودی منزل خانم کرمی همسایه طبقه سومیمون دعوت شدیم... این اولین باری بود که به مولودی می رفتم ... چون ماه رمضان هم بود یه سفره بزرگ توی سالن انداخته بودن که توش نون و پنیر و سبزی - خرما - شله زرد - حلوا - کره مربا - ماست - سالاد و میوه بود.... همه خانمها هم دور سفره نشسته بودن و به نوبت قرآن می خوندن... یه خانمی هم بود که مولودی خون مجلس بود و وقتی شروع به خوندن مولودی کرد همه دست میزدن و اون هی شکلات به طرف خانمها پرتاب می کرد... منم که عاشق شکلات بودم مثل فرفره می پریدم توی سفره و شکلاتها را جمع می کردم و می ریختم توی جیبام !!! وقتی اذان زده شد دخترای خانم کرمی با چای داغ و آش رشته و عدس پلو از مهمونها پذیرائی کردن ..... بهم خیلی خوش گذشت و اولین تجربه خوبی برای من و مامی بود.

- دوشنبه ۲۳ مرداد مامی بصرف افطار به شرکت عمران و مسکن سازان ایران دعوت شد که منو هم با خودش برد... اونجا یکی از همکارای مامان پسر دو ساله اش که اسمش رضا بود را هم آورده بود و من با اون کمی بازی می کردم ... روی میز افطار کلی غذا و میوه و خوراکیهای خوشمزه بود که من از همشون خوردم و حسابی لذت بردم ... حدود ساعت ۱۱ شب که شد مامی بهم گفت که بریم ولی من یهو ناراحت شدم و گریه کنان گفتم نه نریم خونمون همینجا بمونیم بهم خوش میزگره ( خوش  می گذره ) !!! که همه شروع به خندیدن کردن ... ولی خب دیر وقت بود و باید برمی گشتیم خونه ... موقع خداحافظی آقای مهندس نقی پور مدیر عامل شرکت به همه یه پاکت که حاوی یه تراول چک ۵۰ هزار تومانی بود هدیه داد.. وقتی من و مامان می خواستیم از ایشون تشکر کنیم یه دونه از اون پاکتها هم به من هدیه دادن که خیلی خوش بحال مامانم شد !!!

- جمعه ۳۱ شهریور هم بار دیگر با مامی رفتیم سرزمین عجایب و ناهار هم همونجا خوردیم .... این بار هم کلی بازی کردم و بهم خیلی خوش گذشت و کلی هم مامی ازم عکس و فیلم گرفت.

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 17 بهمن1391 | 14:7 | نویسنده : مامی

 

- از نیمه دوم فروردین تقریبا هر روز آرمیتا میرفت پارک کوثر و اونجا با تاب و سرسره و الاکلنگ بازی میکرد و خوراکی می خورد ... چند تا دوست هم پیدا کرد. مامان دوستاش هم با مامان خودش دوست شدند !! دوستای پارکی و محلی آرمیتا یاشار ( پسر افسانه جون ) - هستی ( دختر مریم جون ) - شایا ( پسر محبوبه جون ) - ابوالفضل ( پسر گیتی جون ) - پرنیا ( دختر پروین جون ) بودن... البته امیر علی و رادین هم از دوستای اونا بودن ...... در ضمن از اول تابستان هم مامانا زیر انداز می آوردن و طبق قرار و مدارائی که با هم میزاشتن چای و شکلات و میوه و خوراکی های دیگه مثل نون پنیر سبزی - تخم مرغ آب پز - کوکو سیب زمینی - سیب زمینی سرخ شده با سس کچاب - خامه عسل - کیک و بیسکوئیت - سالاد اولویه و .... می آوردن و حسابی بهمون خوش می گذشت.

 - سه شنبه ۵ اردیبهشت ۹۱ برای سومین بار به کلینیک دندانپزشکی پگاه واقع در خیابان شریعتی برای چکاپ دندانها رفت ... که خانم دکتر گفتن از این به بعد باید مسواک را همراه با خمیر دندانا بزند و نخ دندان هم فراموش نشود... هر چند که اصلا توی این زمینه ها همکاری نمی کرد و با کلی بدبختی مامان براش مسواک میزد.

- چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت به منزل یکی دیگه از دوستای نی نی سایت مامان بنام لی لی جون دعوت شدیم ... اونجا هم حسابی با سپهر و ریحانه بازی کردیم و بهمون خوش گذشت .... لیلی  جون موقع اومدنه بهمون کادوهای خوشگلی هم دادند.

- جمعه ۵ خرداد رفتیم سرزمین عجایب ... اونجا کلی بازی کردم و حسابی بهم خوش گذشت ... این چهارمین باری بود که میرفتم سرزمین عجایب ...پارسال تابستان دفعه اول با خاله نازی و عموعلی و مبینا رفتم ... یه بار هم با مامان و بابا و یه بار هم زمستان پارسال با مامان... از اونجا خیلی خوشم می آد ... مامی بهم قول داده که بازم منو بیاره سرزمین عجایب ... کلی هم ازم عکس و فیلم گرفته .

- شنبه ۶ خرداد ۹۱ بعلت تب و آبریزش بینی نزد خانم دکتر ابطحی معاینه شد ... تب او خوشبختانه پائین بود و ۵/۳۷ درجه بود ... دکتر برایش شربت آنتی بیونیک فاراموکس ، استامینوفن و دیفن هیدرامین را تجویز کرد... قد آرمیتا در اون تاریخ ۵/۹۰ سانتی متر و وزن او ۱۳ کیلوگرم بود.

- یکشنبه ۱۴ خرداد ۹۱ که از پنج شنبه یازدهم خرداد به اصفهان رفته بودیم تولد دوسالگی امیرحسین پسر سمیرا دختر عمه مامی دعوت شدیم ... یه تولد خیلی باحال که همه فامیلا دعوت داشتن و اونجا من کلی رقصیدم و هنرنمائی کردم و همه موبایلها و دوربینها بطرف من نشانه رفته بود !!!! حمید پسر عمه مامان هم هی به من میگفت عروس من میشی !!! همه از رقصیدن من خوششون اومده بود و مامانی جون و بابائی جون هم کلی پز منو می دادن !!! بابائی جون که بخاطر من ذوق زده شده بود چندین بار پاشد و رقصید !!! خلاصه یه مهمونی فامیلی خیلی خوبی بود که حسابی هم به همه خوش گذشت .

- سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۱ اولین باری بود که تونست توی پارک کوثر با scooter بازی کنه... البته خیلی خوب نمیتونه تعادلش را حفظ کنه ولی خب برای شروع بد نبود.... فردای اون روز هم صاحب یه scooter سبز رنگ شد.

- دوشنبه ۲۹ خرداد ۹۱ مصادف با مبعث حضرت رسول اولین باری بود که باتفاق مامان رفتم باغ وحش پارک ارم .... از دیدن اون همه حیوون اونجا خیلی هیجان زده شده بودم ... ناهار هم خونه خاله نادره جون یکی از دوستای مامان دعوت داشتیم .... جای خاله پگاه جون اونجا خیلی خالی بود.... آخه خاله پگاه جون ۱۹ خرداد رفتند استرالیا .... من خاله پگاه جونو خیلی دوست دارم . هر وقت می رفتیم خونشون یا اونا می اومدن خونمون کلی باهام بازی می کرد ، حرف میزد و نقاشی می کشیدیم.... به هر حال براش دعا میکنم که همیشه سلامت و موفق باشن. الهی آمین



تاريخ : سه شنبه 17 بهمن1391 | 13:37 | نویسنده : مامی
 

آرمیتا از اول فروردین ۹۱ بدون پوشک توی خونه بود تا بتونه کنترل ادرارش را کم کم به دست بگیره و جیشش را بگه ... البته فقط شبا پوشک می شد و طی روز بدون پوشک توی خونه رژه میرفت ....خب با این حال گاهی اوقات یادش میرفت و توی شلوار جیش می کرد.. خیلی دوست نداشت توی صندلی مخصوص خودش بشینه و جیش بکنه ... اغلب اوقات دوست داشت بره توالت و صرفا" جیش کردن هم  براش یه بهونه بود تا بتونه بیشتر آب بازی کنه !!! با این آب بازی همه توالت را حتی دستمال توالت را کاملا با شلنگ آب خیس می کرد و از این کارش کلی لذت می برد !!! یه  وقتائی هم هنگام آب بازی افتخار میدادن و یه جیشکی هم می کردن !! مامان هم مجبور شده بود که فرشها را جمع کنه تا آرمیتا راحت تر توی خونه بدون پوشک بمونه... بلاخره از ۱۶ فروردین یاد گرفت که جیشش را بگه .... دیگه وقتی بیرون هم می رفتیم کمتر پوشک می شد.... اواخر فروردین کاملا"  کنترل جیش و پی پی را یاد گرفته بود و میرفت توالت ... فقط هنوز شبها بود که پوشک می شد و اونم بخاطر این بود که خیلی غلت می خورد .

و اما از ۱۵ خرداد شبها هم دیگر پوشک نشد .. چون میتوانست جیشش را برای مدت طولانی نگه دارد . اولین شب بدون پوشک خیلی خوب بود ولی صبح همین که از خواب پا شد انگار یادش افتاده بود که بدون پوشکه و یهو روی دشک جیش کرد !!!!

توی اون مدتی که یاد گرفته بود شبها بدون پوشک بمونه فقط یه شب که خونه مامانی جون و بابائی جون بودیم جیش کرد ولی دیگه این کار تکرار نشد .

به هر حال  هیچ وقت شبها توی شلوارش جیش نکرد و صبحها که از خواب پا می شد کاملا خشک بود و فقط یه بار اونم وقتی خونه مامانی جون و بابایی جون بودیم شبش جیش کرد



تاريخ : سه شنبه 17 بهمن1391 | 10:34 | نویسنده : مامی
 

 - چکاپ پایان دو سالگی در تاریخ ۱۳/۱۰/۹۰ و نزد خانم دکتر ابطحی انجام شد. قد ۸۵ سانتی متر و وزن او ۱۲ کیلو و ۳۰۰ گرم و دور سرش ۴۸ سانتی متر بود.. چون کمی سرفه هم داشت دکتر برایش شربت پروسپان تجویز کرد.

 - پنجشنبه ۱۵ دی ۹۰ دومین باری بود که آرمیتا موهایش را کوتاه کرد .. ولی اینبار در سالن زیبائی تک واقع در میدان حسین آباد و مدل قارچ.

- دوشنبه ۱۹ دی ۹۰ اولین باری که آرمیتا اسم و فامیلش را کامل گفت.

- شنبه ۱ بهمن ۹۰ آرمیتا دیگر به مهد کودک نرفت .

- پنج شنبه ۱۳ بهمن ۹۰ ساعت ۱۶ به منزل آرزو جون مامان ریحانه جون یکی دیگه از دوستای نی نی سایت مامان دعوت شدیم.... اونجا هم حسابی بهمون خوش گذشت. مامان ریحانه جون یه کادو هم به آرمیتا داد.

- پنج شنبه ۲۷ بهمن ۹۰ به اولین جشن تولد دعوت شد . تولد سپهر کوچولو پسر حدیث جون دوست مامان مهری ... توی تولد آرمیتا حسابی رقصید و کلی بهش خوش گذشت و آخر شب حدود ساعت ۱۲ شب هم به خونه برگشتیم.



تاريخ : سه شنبه 17 بهمن1391 | 10:19 | نویسنده : مامی
 

- عصر  ۱۹/۷/۹۰ اولین باری بود که آرمیتا تب کرد و بخاطر همین نزد آقای دکتر محمدکاظم مجتهد که مطبش توی لویزان بود برده شد ... تب آرمیتا ۵/۳۸ درجه بود ... قد : ۸۵ سانتی متر و وزن او ۱۱ کیلو و ۲۰۰ گرم بود... دکتر برایش شربت آموکسی سیلین و استامینوفن و دیفن هیدرامین تجویز کرد... که خوشبختانه فردای اون روز تبش قطع شد .

- شنبه ۲۱ آبان ۹۰ ساعت ۱۵ به منزل حدیث جون یکی از دوستای نی نی سایت مامی دعوت شدیم . حدیث جون یه پسر بنام سپهر داره که حدود سه ماه از آرمیتا کوچکتر است . این اولین باری بود که مامان با دوستای نی نی سایتش روبرو میشد. لی لی جون  و آرزو جون هم که دو تا دختر بنامهای نیلوفر و ریحانه داره اونجا دعوت بودن. ریحانه هم حدود ۲ ماه از آرمیتا کوچکتره. خلاصه اولین دیدار مامان با دوستاش و اولین دیدار من با نی نی های دوستای مامان بود....حسابی بهمون خوش گذشت. موقع برگشت حدیث جون یه کادو قشنگ هم به آرمیتا هدیه داد.

- شنبه ۱۹ آذر ۹۰ اولین باری که جمله دوست دارم و عاشقتم را گفت .

- یکشنبه ۲۰ آذر ۹۰ تولد دو سالگی آرمیتا در مهد کودک مهریاس گرفته شد.

-چهارشنبه ۳۰ آذر  ۹۰ مصادف با جشن شب یلدا در مهد کودک که آرمیتا هم در جشن حضور داشت و کادو هم دریافت کرد.



تاريخ : سه شنبه 17 بهمن1391 | 10:16 | نویسنده : مامی
 

- پنج شنبه ۲۴ شهریور ۹۰ به خونه غزاله جون دوست مامان دعوت شدیم که یه دختر همسن و سال آرمیتا بنام ستایش داشت ... به آرمیتا حسابی خوش گذشت و یه خرس عروسکی بزرگ صورتی هم از مامان ستایش جون کادو گرفت. در ضمن نغمه جون یکی دیگه از دوستای مامان هم که اونجا دعوت داشت به آرمیتا بلز کادو داد.

- ۲۶/۶/۹۰ برای دومین بار دندانهای آرمیتا در کلینیک دندانپزشکی پگاه مورد معاینه قرار گرفت که خوشبختانه موردی نداشت.

 - اولین سرماخوردگی آرمیتا که با آبریزش بینی همراه بود در تاریخ ۳۰/۶/۹۰ بود که نزد آقای دکتر حسینی برده شد.... دکتر برایش آنتی بیوتیک و شربت های مولتی ویتامین ، آهن و ویتامین ای تجویز کرد.



تاريخ : سه شنبه 17 بهمن1391 | 10:9 | نویسنده : مامی
 

آرمیتا از سن ۱۸ ماهگی به بعد شروع به ادا کردن کلماتی مثل : ایشین ( بشین ) هاله ( خاله ) انور ( انور ) می هی ( مهری ) و .... را کرد و تقریبا " می توانست خودش به تنهائی جوراب و شلوار پایش کند و یا کلاه سرش بگذارد.

برخی از کلماتی که آرمیتا میتوانست ادا کند :

اوشی = الهی شکر     /  ایا = بیا   /    پ پائی = دمپائی   / ابوو = ابرو       /    آبان = آرمان   / دش = چشم     /  ن هن = نکن       /   ایسه = خیسه      /  آپ ایس = آب نیست      / ل لام = سلام      /  بیسی = بیسکوئیت    /  نونو = نون و پنیر    /  کاکا = شیر کاکائو   / ایوایو = میو میو    / دش = تموم شد    /  انا = انار    /  ناسی = نازی   / ماشی،بی بی = ماشین / آمو = عمو   /  لالا = لیلا   /  گاشی = قیچی / آیا = آریا / پزا = پرواز  / دازه = خداجافظ / لاکی = لاک پشت / ب خ = بخور / دودکه = دودکش / باشو = پا شو  / سوس = سوسک  / شاشا = شایان  / می هام = میخوام  / آغشا = آشغال  / اس = عکس  / حرص = خرس  / سبه = سپهر / دشم = چشم / جی یاب = جوراب / بی ایز = بریز  / آله = آره و ..................................

 

در پایان ۲ سالگی جملات کوتاه مثل مایی دوسد دارم ( مامی دوست دارم ) و ... را می گفت.

افعال را هم خیلی بامزه ادا میکنه . مثلا " :

سوزیدم  = سوختم   /  دوزیدم - دوختم  /  کشیدم = کشتم  / پزیدم = پختم 

روزهای جمعه شبکه دو تلویزیون یه برنامه کودک داره بنام " فیتیله جمعه تعطیله "... توی اون یه بار مجری داشت راجع به استاندارد و علامت استاندارد روی کالاها صحبت می کرد .... آرمیتا هم که این برنامه را خیلی دوست داره داشت با دقت بهش نگاه می کرد ... از اون روز علامت استاندارد را شناخت و هر وقت چیزی می خریدیم اول روی اون را نگاه می کرد و تا چشمش به علامت استاندارد می افتاد با دست نشون می داد و می گفت : استان تان !!!

 یه روز رفتیم فروشگاه شهروند ....عاشق هل دادن چرخهای خرید توی فروشگاه بود ... وقتی توی فروشگاه من توی قفسه ها دنبال اجناس مورد نیازمون بودم ، آرمیتا هم قوطی کنسرو ها را بر می داشت و دنبال علامت استاندارد روی قوطی ها می گشت ..!! و وقتی علامت ها را می دید با خوشحالی داد می زد : مامان استان تان  استان تان !!!! مردم و کارمندهای فروشگاه هم که  از این حرکت آرمیتا حسابی خوششون اومده بود قوطی های بیشتری را بهش نشون میدادن و می گفتن این چیه ؟؟!! آرمیتا هم با شوق و ذوق خاصی تکرار می کرد : استان تان !!!

خلاصه دختری از یکسال و نیمگی علامت استاندارد را شناخت و از اون روز به بعد با دقت روی کالاها به دنبال علامت استاندارد می گشت.



تاريخ : سه شنبه 17 بهمن1391 | 9:56 | نویسنده : مامی
 

- یکشنبه ۷ فروردین ۹۰ اولین مسافرت هوائی آرمیتا به اتفاق مامان مهری به مقصد بهرگان بود و پنج شنبه ۱۱ فروردین هم با هواپیما به تهران بازگشتند... موقع رفتن ابتدا آرمیتا کمی بی قراری کرد ولی پس از مدت کوتاهی به هنگام شیر خوردن در آغوش مامان به خواب عمیقی فرو رفت.

- دوشنبه ۸ فروردین ۹۰ اولین باری بود که کلمات بابا و مامان را کامل ادا کرد. و هشتمین دندان او از پائین در آمد.

- جمعه ۳۰ اردیبهشت ۹۰ اولین باری که آرمیتا موهایش را کوتاه کرد...البته در آرایشگاه مردانه بنام رضا!

- سه شنبه ۳ خرداد ۹۰ اولین باری که آپ  ( آب ) و آپو  ( هاپو ) گفت .

- چهارشنبه ۴ خرداد ۹۰ نهمین و دهمین دندان ها از پائین سمت چپ در آمدند.

- در تاریخ ۹ خرداد ۹۰  در بیمارستان هدایت واکسن ۱۸ ماهگی را زد.

- در تاریخ ۲۲ خرداد ۹۰ در چکاپ دوره ای نزد خانم دکتر ابطحی قد آرمیتا ۸۴ سانتی متر و ۱۰ کیلو و ۶۱۰ گرم وزن و دور سرش ۵/۴۷ سانتی متر بود... که بعلت ثبات وزن دکتر برای او کشت ادرار و مدفوع تجویز کرد که خوشبختانه موردی نداشت .

- شنبه ۲۸ خرداد ۹۰ اولین روز ورود به مهد کودک مهر یاس واقع در میدان حسین آباد بود... در ابتدا آرمیتا بصورت ساعتی و یک روز در میان میرفت تا به محیط مهد عادت کند ... اوایل گریه می کرد و از بغل مامان جدا نمیشد ولی به تدریج با مربی و محیط و بچه های کلاس خو گرفت ... لازم به ذکر است که آرمیتا کوچکترین عضو مهد کودک بود.

- یکشنبه ۲۹ خرداد ۹۰ که آرمیتا دقیقا ۱۸ ماهه و ۲۰ روزش بود از شیر گرفته شد.... چون با شروع رفتن به مهد کودک و جدا شدن از مادر بود همزمان برایش کمی غیرقابل تحمل بود.... ولی بعد از یک هفته کاملا به نخوردن شیر عادت کرد .



تاريخ : سه شنبه 17 بهمن1391 | 9:23 | نویسنده : مامی
 

- یکشنبه ۱ اسفند ۸۹ اولین باری بود که آرمیتا به تنهائی از مبل و تخت بالا و پائین میرفت.

- یکشنبه ۸ اسفند ۸۹ هفتمین دندان از پائین در آورد.

 

- در تاریخ ۲۲/۱۲/۸۹ در چکاپ  دوره ای نزد خانم دکتر ابطحی قد آرمیتا ۸۲ سانتی متر ، وزن ۱۰ کیلو و ۷۰۰ گرم و دور سرش ۴۷ سانتی متر بود.



تاريخ : سه شنبه 17 بهمن1391 | 9:21 | نویسنده : مامی

 

- شنبه ۲ بهمن ۸۹ اولین باری بود که آرمیتا بدون کمک چند قدمی راه رفت .

- پنج شنبه ۱۴ بهمن ۸۹ آرمیتا بدون کمک خودش شروع به راه رفتن کرد.

- یکشنبه ۲۴ بهمن ۸۹ پنجمین دندان از بالا درآمد.

- سه شنبه ۲۶ بهمن ۸۹ ششمین دندان از بالا درآمد.

 -در چکاپ دوره ای مورخ ۱۴/۱۱/۸۹ قد آرمیتا ۷۶ سانتی متر ، وزن ۱۰ کیلو و ۶۰۰ گرم  و دور سرش ۴۶ سانتی متر بود.

 - مورخ ۲۴/۱۱/۸۹ هم دندانهای آرمیتا در کلینیک پگاه مورد معاینه قرار گرفت که خوشبختانه موردی نداشتند.



تاريخ : سه شنبه 17 بهمن1391 | 9:12 | نویسنده : مامی
 

دقیقا " دو سالی بود که بخاطر نداشتن لب تاپ و اینترنت ، وبلاگ من آپ نشده بود !!!! بلاخره ایشون هم مایه دار شدن و یه لب تاپ خریدن ... ناگفته نماند که این هم به لطف بابائی جون بود که ایشون الان صاحب یه لب تاپ هستن ....

 خلاصه مامی عزمش را جزم کرده تا وبلاگ منو آپ کنه .....

به افتخار مامی مهری یه دست یه جیغ یه هورا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 



تاريخ : جمعه 15 بهمن1389 | 21:8 | نویسنده : مامی

 با ورود به مرحله دیگری از زندگی ،توانائی های منم در بعضی کارها بیشتر شده و کارهای جدیدتر هم یاد گرفتم . مثلا "

 

۱۳ ماهگی : دستهامو روی چشام میزارم و بعد برمیدارم و میگم دالی .... لباسها را می شناسم و میدونم هر کدوم برای چه کاری هستن . مثلا" میدونم جوراب مال پا کردنه ، دستکش مال دست کردن ، کلاه برای سر گذاشتن .... گاهی وقتا کلاهم را برمیدارم و هی سرم میزارم و هی برمیدارم .... شونه سر مامانم را از سرش برمیدارم و میزنم به سر خودم.... سعی میکنم عینک بابا را به چشام بزنم ولی دسته هاش هی توی چشام میرن و اون وقت من با عصبانیت میخوام دسته هاش را بشکنم که مامانم جون عینک را نجات میده !!! .... میتونم تعادلم را در ایستادن حفظ کنم و دیگه زمین نخورم ..... یه کار بی تربیتی هم یاد گرفتم و اون دست توی دماغ کردن است !!! وقتی انگشتم را توی دماغم میکنم مامی میگه نکن کار بدیه !!!

همونطور که چهار دست و پا جلو میرم ، میتونم چهار دست و پا دنده عقب هم بیام ولی هنوز دور زدن را باهاش یاد نگرفتم !!!

 

۱۴ ماهگی : یاد گرفتم که به تنهائی از مبل و تخت پائین بیام ..... وای به روزی که عصبانی بشم ، اونوقت هر چی که دم دستم باشه را گاز می گیرم !! از دست و پای مامانم گرفته تا اسباب و اثاثیه !! اگه هم چیزی نباشه دست خودم را گاز می گیرم !!! ......... میتونم ۶-۵ قدم بدون کمک راه برم و وقتی میخورم زمین برای خودم دست میزنم ........... یاد گرفتم که چطور میشه با لوگو خونه سازی کرد. با گذاشتن هر تکه از لوگو برای خودم دست میزنم ..... همونطور که روی پاهام نشستم میتونم روی پاهای نشسته هم راه برم !!!!



تاريخ : یکشنبه 12 دی1389 | 14:19 | نویسنده : مامی

یه عروسک دارم که اسمش شادی است .... یه روز مامی شادی را بغل کرد و سینه اش را در آورد و مثلا شروع کرد به شیر دادن شادی !!! من تا این صحنه را دیدم اونقدر عصبانی شدم که بدو رفتم بطرف مامی و شادی را با عصبانیت ازش گرفتم و پرت کردم یه گوشه خونه !!! و با لوس کردن خودم رفتم توی بغلش و شروع کردم به مم خوردن !!!



تاريخ : سه شنبه 7 دی1389 | 22:0 | نویسنده : مامی

بلاخره مامانم بعد از سه ماه اومد و وبلاگ منو آپ کرد ولی هنوز نیمه کاره ست ... چون باید یه عالمه عسکی که ازم گرفته اینجا بزاره ... حالا سرعت اینترنت خیلی پائینه ولی قول داده که بزودی اینجا را عکس بارون کنه !!



تاريخ : سه شنبه 7 دی1389 | 21:52 | نویسنده : مامی

 ۹ ماهگی : یاد گرفته بودم که به مبل تکیه بدم و بدون کمک بایستم ... همچنان توی روروئک از اینور خونه به اونور خونه میرم ... وقتی هم منو زمین میزاشتن یهو از این سر خونه به اون سرخونه غلت میزدم و میرفتم .... کلماتی مثل دالی - دائی - به به - علی را هم میگم  ... دستامو می گیرن و به من تاتی کردن را یاد می دادن ولی من روی پنجه های پام شروع به تاتی کردن می کردم... دست زدن را هم بلدم و تا میگن دست دست منم شروع میکنم به دست دستی کردن .... خدا نکنه چیزی باب میلم نباشه یه الم شنگه ای راه می اندازم که نگوو نپرس !!! موقع لجبازی و قهر کردن یا سرم را به زمین میزنم ( البته یواش چون میدونم دردم میاد !!) یا سرم را به عقب خم میکنم و دست و پاهامو سیخ میکنم توی شیمک هر کسی که لج منو در آورده و محکم با پاهام توی شیمکشون میزنم !!! تلفن بازی را هم دوست دارم ... وقتی بابام زنگ میزنه ، مامی گوشی را میزاره روی بلندگو و من شروع میکنم به حرف زدن با بابا!!

بهم میگن یالله بده ، دستم را میارم جلو و یالله میدم !! وقتی هم میگن یه کله بزن ، سرم را میارم جلو و پیشونیم را میزنم به پیشونی اونا ...

توی رقاصی هم بی نظیرم !! با عجیب و غریب ترین آهنگها هم شروع میکنم به نی نای نی نای کردن !!! مثلا وقتی ماشین رختشوئی روشنه و شروع میکنه به آبکشی و خشک کردن لباسها من حتی با صدای دور تند ماشین لباسشوئی هم می رقصم !!! یا وقتی دستگاه خودپرداز  مشغول شمردن پوله من با آهنگ پول شمردن هم نی نای نی نای میکنم !!! یه بار هم مامانی داشت قلم گوسفند می شکست که من با صدای گوشت کوب هم شروع کردم به رقصیدن !!!

 

۱۰ ماهگی : مامی برای اینکه زودتر کمک به راه رفتن من بکنه دیگه منو توی روروئک نزاشت ... ولی خب بدون روروئک هم می ترسیدم پاهامو زمین بزارم و راه برم !! بخاطر همین فقط به مبل تکیه می کردم و می ایستادم ولی اواخر ده ماهگی یاد گرفتم که با گرفتن دستام به مبل های خونه چند قدمی هم راه بروم ...  هنوز چهار دست و پا راه رفتن را یاد نگرفته بودم و مامان ملک می گفت که دیگه چهار دست و پا راه نمیرم و یهو بلند میشم و راه میرم !!!! یاد گرفتم که ماما را هم صدا بزنم ... وقتی میگفتم ماما قند توی دل مامانم آب میشد و حسابی ذوق می کرد !! بای بای کردن هم یاد گرفته بودم و هر کسی از من خداحافظی می کرد منم باهاش بای بای می کردم! ..... بازیهائی مثل کلاغ پر - لی لی حوضک - اتل متل و دالی بازی از بازیهای مورد علاقه من هستن ... یه پارچه میندازم روی سرم و هی باهاش با بقیه دالی بازی میکنم .... انگشت اشاره ام را روی کف دست مامی میزارم و شروع میکنم باهاش لی لی حوضک بازی ..... وقتی میگن کلاغ پر دستم را میبرم بالا یعنی پر !!!!

 عاشق تلفن و موبایلم .... مامانی میگه من در آینده منشی خوبی میشم !!! آخه تا تلفن یا موبایل زنگ میزنه بدو میرم به طرف تلفن و اجازه نمیدم کسی بهشون دست بزنه !!! دلم میخواد فقط خودم الو بازی کنم .... تا میگن الو ، دستم را می زارم روی گوشم و میگم الو !!!

یاد گرفتم خودم به تنهائی غذا بخورم البته با دستام نه با قاشق !! وقتی مامی ظرف غذام را جلوم میزاره یه مشت از غذاها برمیدارم و میکنم توی دهنم ... از غذاهای مامانم ماکارانی را خیلیییییییییییییی میدوستم !!

عادت دارم موقع مم خوردن همش با ناف مامانم بازی کنم ... انگشت توی ناف مامانم میکنم و گاهی وقتا صدای جیغش را در میارم !

۱۱ ماهگی : دیگه بدون ترس دستامو به همه وسایل خونه می گرفتم و راه می رفتم تا اینکه یه اتفاق عجیب و باور نکردنی افتاد !! روز چهارشنبه ۱۹ آبان برای اولین بار شروع کردم به چهار دست و پا راه رفتن !! مامانم اونقدر ذوق زده شده بود که شروع کرد به فیلمبرداری کردن از من !!! اولش کمی برام سخت بود و خیلی کند می رفتم و زود هم خسته میشدم و همونجا دراز می کشیدم !! روز یکشنبه ۳۰ آبان ماه هم سومین دندون من از بالا در اومد و دوشنبه ۸ آذر هم چهارمین دندان ..وقتی میخوام بگم هورا دستهامو توی هم قلاب میکنم و بالای سرم میارم یعنی هورا !!!..... 

گاهی هم سرم را میزارم زمین ودولا میشم و از لابلای پاهام با مامی دالی بازی میکنم !! راستی یاد گرفتم گردن بندازم !!! وقتی بهم میگن گردن بنداز ، گردنم را هی جلو و عقب میارم !!!

 ۱۲ ماهگی : دیگه برای چهار دست و پا راه رفتن هیچ چیزی جلودار من نبود !! حتی اگه مامی با پشتی و بالش یه تپه هم درست میکرد یاد گرفته بودم که ازشون بالا برم و خودمو به اونور تپه برسونم !!! مامی فکر میکرد اینطوری میتونه مانع برای من درست کنه ولی زهی خیال باطل !!! از این اتاق به اون اتاق حتی توی آشپزخونه هم چهار دست و پا میرفتم و با کمک یخچال و ماشین لباسشوئی و حتی اجاق گاز می ایستادم و وقتی دستامو ول می کردم میتونستم چند ثانیه ای تعادل خودمو حفظ کنم !!! یه بار هم مامی در حموم را باز گذاشته بود که من بدو توی حموم هم رفتم و اونوقت مامی مجبور شد منو حموم کنه !!! وقتی هم میخواد منو پوشک کنه یهو از دستش فرار میکنم !!! بقول مامی یه وروجکی شدم که نگید و نپرسید ...

وقتی بهم میگن یه بوس بده ، دهنمو غنچه میکنم و یه ملچ و ملوچی راه می اندازم که انگار عید شده و دارم بوسهای عیدی می فرستم !!!

کلماتی مثل بابا - مامی - جیز - داغ هم یاد گرفتم ... وقتی یه چیز داغ جلوی من می گیرن انگشت اشاره ام را میارم بالا و میگم جیز ، داغ !!



تاريخ : سه شنبه 7 دی1389 | 21:2 | نویسنده : مامی

مامی تصمیم داشت که برای تولد یکسالگی ام یه تولد توپ بگیره ولی چون خونمون کوچک بود و نمیتونست مهمونهای زیادی دعوت کنه منصرف شد و قرار شد سالروز تولد دوسالگی ام را حسابی جشن بگیره .... از شانس بدم بابا هم روز سه شنبه ۹/۹/۸۹ تهران نبود ... بخاطر همین من و مامی تک و تنها اون شب توی خونه بودیم ... مامی برام قصه بدنیا اومدن منو تعریف می کرد و برام میگفت که چقدر خوشحاله منو صحیح و سالم در کنار خودش داره ... از باردار شدنش برام گفت و از آرزوهای قشنگی که برام داشت و خلاصه یه عالمه حرفای قشنگ دیگه ....

هفته بعدش یعنی یکشنبه ۱۴/۹/۸۹ که بابا از جنوب اومد مامی برام یه تولد کوچولو گرفت و مامان ملک و خونواده عمه نیلوفر را دعوت کرد و چون بابائی و مامانی تهران نبودن قرار شد که وقتی اونا هم از مسافرت برگشتند یه تولد دیگه با حضور اونا و دائی و خاله ها برام بگیره ...

 



تاريخ : سه شنبه 7 دی1389 | 20:41 | نویسنده : مامی

روز سه شنبه ۱۶/۹/۸۹ برای چکاپ یکسالگی با مامی و بابا رفتیم پیش خانم دکتر ابطحی .... خانم دکتر به مامی گفتن که این دفعه وزنم نسبت به ماه گذشته کمی افت داشته و گفتن که احتمالا بخاطر سرماخوردگی ام بوده و چون کمی اشتهام هم کم شده بود دستور دادن که صبح ها یه قاشق چایخوری شربت روی بخورم .... بعد هم گفتن که از این به بعد هر سه ماه یکبار برای معاینه نزد ایشون برم.

قد : ۷۸ سانتی متر

وزن : ۱۰۰۵۰ کیلوگرم

دور سر : ۴۶ سانتی متر



تاريخ : سه شنبه 7 دی1389 | 20:38 | نویسنده : مامی

روز سه شنبه ۹/۹/۸۹ یکساله شدم و می بایست واکسن یکسالگی ام را میزدم ولی بخاطر یه سرماخوردگی کوچولو خانم دکتر دستور دادن که کمی دیرتر واکسن را بزنم ... بخاطر همین یه هفته بعد یعنی روز دوشنبه ۱۵/۹/۸۹ با مامی و بابا رفتیم بیمارستان هدایت و اونجا واکسنم را زدن ... یه خورده گریه کردم ولی خب بعدش انگار همه چیز یادم رفت نه از درد واکسن خبری بود و نه از تب ...

خدا را شکر که این واکسن هم به خیر گذشت ...



تاريخ : سه شنبه 7 دی1389 | 20:34 | نویسنده : مامی

چکاپ دوره ای روز یکشنبه ۹/۸/۸۹ ساعت ۹:۱۵ صبح بود .... این دفعه هم خانم دکتر ابطحی دستور دادن که به وعده های غذائی ام از این به بعد ماهی اضافه کنند.

قد : ۵/۷۵ سانتی متر

وزن : ۱۰۱۱۰ کیلوگرم

دور سر : ۸/۴۵ سانتی متر



  • بک لینک
  • مسکن ها
  • mouse code

    كد ماوس